محمد يوسف ناجى
46
رساله در پادشاهى صفوى ( فارسى )
نماند و از تشييد مبانى اين امر خانه دين و دنيا معمور و آبادان ماند و از پرتو خورشيد ظهور حق ، ساحت ملك و ملت و مملكت پرنور مىگردد » . در اينجا نويسنده باز به سراغ پرسش اوليه خود مىرود كه بالاخره آيا پادشاهى از خداست يا خير . به نظر او مسأله اصلى يا « مطلب اصلى دانستن اين است كه آيا پادشاهى از جانب خداست يا غير آنها » . امّا پاسخ اين است كه « نهايت الحمد للّه كه ظاهر شد كه بعضى ، از جانب خداست ، مثل پادشاهان شيعيان و مؤمنان ؛ و بعضى جبر و عدوان ، مثل پادشاهان مخالفان » . وى با اشاره به اينكه لازم است شاهان دست از ستمگرى برداشته و مراعات حال مردم را بكنند ، پس از ارائه رواياتى چند در اين باب چنين نتيجه مىگيرد كه شاهان بايد از اين « احاديث و امثال اينكه بسيارند عبرت گيرند و حسن سلوك و مدارا به خلق فرمايند و عدالت را شعار و دثار خود فرمايند و در نظم و نسق بلاد و عباد مساهله و سهلانگارى نفرمايند » . چنانكه در روايات و آيات ، از طغيان سلاطين و علو و استكبار آنان نكوهش شده است . در اينجا وى بهطور مفصل به تفسير آيات نخست سوره اسراء دربارهء يهود و بيرون راندن آنان از ديارشان در دو مرحله پرداخته و علاوه بر ترجمه و تفسير ، به ارائه تأويل آنها نيز براساس برخى از نقلها دست يازيده است . دليل ورود وى به اين بحث گويا در ادامه بحث ستمگرى و استبداد بوده است كه خداوند علوّ و استكبار آنان را